چرا دنیا اینقدر عجیب داره میگذره؟ یک سال پیش به اندازه ی الان آدم غمگینی نبودم.. فشاری که روی خودم حس میکنم داره اذیتم میکنه.. میشه دست مامانو بگیرم بریم یه جای دور که هیشکی ما رو نشناسه.. دو تایی زندگی مونو بکنیم؟ بدون حرف مردم... بدون قضاوت شدن.. بریم یه جایی که راحت بتونیم خودمون باشیم..
چرا اونجایی که حقمه نمیتونم باشم؟ چرا این روزا اینقدر طلبکار خدا شدم؟ میدونم خیلی زیاد هوای منو داره .. ولی از بس دنیام سخت و تلخ شده نمیتونم غر نزنم بهش... در عین حال از اینکه یه بنده ی غر غرو شدم از خودم خجالت میکشم..
کاش هیچوقت واقعیت هایی که اطرافم میگذشت رو نفهمیده بودم.. همین که واقعیتِ اطرافیانم برام روشن شده خیلی بیشتر منو توی لاک خودم فرو برده... دیگه دلم باهاشون صاف نیست... این خیلی بده.. آزار دهنده س... 
ما را در سایت 4) زلزله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102